خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





سـیـصـــد و هفتاد و یک

    در گذرگاه زمان

    خیمه شب بازی دهر
    با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

    عشق ها می میرند
    رنگ ها رنگ دگر می گیرند

    و فقط خاطره هاست
    که چه شیرین و چه تلخ....
    دست ناخورده به جا می مانند...

    مهدی اخوان ثالث 

     

    توی تاکسی:

     راننده :منو میشناسی؟ مرد انگار یادش نبود... 

    راننده:ولی من میشناسمت دقیق! چهل سال پیش همسایه دیوار به دیوار بودیم 

    شروع کردن یاد کردن از قدیم...میگفتن چه زود گذشت... راننده چند نفر رو اسم برد و گفت : اره فلانی مرد...زنش مرد ...پسرش مرد...میگفتن نوبت ما هم میرسه و من فکر می کردم به چهل سال قبل اونا و سال های قبل خودم . و به زمان که بی توجه به هر چیزی بی رحمانه کار خودشو می کنه و راه خودشو میره و یکی یکی هممون رو با خودش میبره 

    ....

    +ادامه مطلب رو از دست ندین  ..یه شعر خیلی زیباست


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    سـیـصـــد و هفتاد و یک

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر